تبليغاتX
كلبه تنهايي

كلبه تنهايي

اي كاش مي توانستم باران باشم تا تمام غم هاي دلت را بشويم

 

یا تو زیبا تر شدی

یا چشام بارونیه

این قفس بازه ولی

قلب من زندونیه

من پشیمون می کنم

جاده رو از رفتنت

تو نباشی می پره

عطرتم از پیرهنت

می خوام آروم شم

تو نمی ذاری

هر دو بی رحمند

عشق و بیزاری

همه دنیامو زیر و رو کردم

تو رو شاید دیر آرزو کردم

قدمهای آخرو آهسته تر بردار

واسه من کابوسه فکر آخرین دیدار

بغض این آهنگ ما رو تا کجاها برد

شایدم تقدریمو امشب به رحم آورد

-----

به تلافی اون همه تلخیم

گله هاتم طعم عسل شد

غم معصومانه ی چشمات

به تبسم تازه بدل شد

می شه با من هزار و یک سال

به بهانه ی قصه بمونی

همه مرثیه های سکوتم

به بهار تو باغ غزل شد

نفس کشیدن دل سپردن

مثل دریا ماه من

از تو خوندن با تو موندن

مقصد من راه من

همینه رویام آرزوهام

سرگذشت آه من

نرفته برگرد که با تو شاید

خدا گذشت از گناه من

تو مثل بارون غمو آسون

می بری از یاد من

با تو خوبن بی غروبن

خاطرات شاد من

زار و خسته دلشکسته

بی نوا فرهاد من

مرغ آمین کی به شیرین می رسه فریاد من؟

دروغ یا حقیقت؟؟؟

تا حالا شاید برایتان این سئوال پیش آمده باشد که چرا دروغ همیشه جذاب و فریب دهنده و حقیقت تلخ است؟؟

پس این افسانه را بخوانید:

" روزی حقیقت و دروغ با هم در مسیری قدم می زدند. دروغ حقیقت را فریب داد و به او گفت : بیا برای شنا به این برکه برویم.

حقیقت قبول کرد و هر دو لباسهایشان را در آوردند تا به داخل آب بروند.

وقتی حقیقت لباسهایش را در آورد ، دروغ لباسهایش را پوشید. برای همین همیشه در این دنیا حقیقت تلخ و دروغ جذاب و زیبا است."

 

 

روزی زندگی از مرگ پرسید :  " چرا من همیشه شیرینم و تو برای همه تلخ و ناگواری؟" مرگ جواب داد:"چون تو دروغی و من حقیقت هستم."

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد،

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام.

بخت خندان و زمان رام.

خوشه ماه فروريخته در آب،

شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب و صحراو گل و سنگ،

همه دل داده به آواز شباهنگ.

يادم آمد تو به من گفتی : از اين عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!

آب، آيينه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

باشی فردا که دلت با دگران است!

تا فراموشی کنی،چندی از اين شهر سفر کن!

با تو گفتم: - حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.

باز گفتم که : تو صيادی و من آهوی دشتم!

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم !

حذر از عشق ، ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ريخت!

مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت!

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آمد که دگر از تو جوابی نشنيدم.

پای در دامن اندوه کشيدم.

نگسستم ، نرميدم...

رفت در ظلمت غم آب شب و شبهای دگر هم!

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم !

نه کنی ديگر از آن کوچه گذر هم ...!

     بی تو ، اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

 

خدايا عاشقي درمون نداره

ديگه چشم دلم بارون نداره

کمک کن تا که اشکم در بيايه

که قلبم طاقت زندون نداره

رو کوها يادته قاطر سواري؟

هواي شرجي و باد بهاري؟

کجايي بي وفا؟ يک ساله حالا

خبر از حال زار مو نداري

مو از خورشيد و غيره شکوه دارم

يه کاري مي‌کنن پردر بيارم!

ببـيــنيــن لا اقـــل از آسمــــونا

کجاي اين زمين تـنهايه يارم
 
 
عاشقي را شرط تنها ناله و فرياد نيست
تا كسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

تا نشد رسواي عالم كس نشد استاد عشق
نيم رسوا عاشق اندر فن خود استاد نيست

اي دل از حال من و بلبل چه مي‌پرسي برو
ما دو تن شوريده را كاري بجز فرياد نيست


داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم..تو..پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو..بار ديگر تو

 
 
در خرابات دلم چيزي است مثل صداي نفسهاي تو.چيزي شبيه گونه هاي خيست که از من پنهانشان مي‌کني.چيزي به زلالي عشقمان.در دلم اندوهي است به وسعت کوير بي انتها و چيزي باز شبيه تو،مثل تو، عين تو. موسيقي لحظه هايم به نت هايي نگاشته شده که کليد سل آن را تو نوشتي و سه تارم تو را مي‌نوازند.

 
تـوبه کـردم ز تـو و چشــم تـو يعنــي بايد باز هم منتظــر تـوبـه شـکـــستن باشم

دوست دارم پس از اين شيشه نشکن باشم تو اگر سنگي و بيرحم من آهن باشم

هست اگر در سرم انديشه اسطــوره شدن پيرو مکتب مجنــــون نه تهمـتن باشم

خسته شد شانه ام از وزنه مردي اي کـاش مرد باشي تو و من ثا نيه‌اي زن باشم



 
 
مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم

به زندان جنايت هم کشاني دوستت دارم

به پيش خلق اگر نتوان حديث عشق گفتن

درون سينه تنگم نهاني دوستت دارم

چه حال از جفا کردن چه سود از هم وزيدن مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم
 
 
 
از پرنده آسمان پرسیدم عشق چیست؟ پاسخم داد رهایی

از جغد شب پرسیدم به من گفت : تنهایی

از گل سرخ پرسیدم گفت: نمیدانم واگر از من بپرسی، خواهم گفت احساس بین من وتو و تو چه میگویی؟؟؟
 
 
تنها دليلي که ممکن است کسي از تو متنفر باشد اين است که مي‌خواهد مثل تو باشد.

يک لبخند تو مي‌تواند براي هر کسي خوشبختي بياورد حتي اگر او از تو خوشش نيايد


:!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!: :!:



کاش بودي تا دلم تنها نبود
تا اسير غصه فردا نبود

کاش بودي تا نگاه خسته ام
بي خبر از موج و دريا نبود

کاش بودي تا دو دست عاشقم
غافل از لمس گل مينا نبود

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت10:0توسط دختر بي صدا | |

 

خدا را دوست دارم ، چون با هر username  كه باشم ، من را connect  می كند
خدا را دوست دارم ، چون تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .
خدا را دوست دارم ، چون  با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند
خدا را دوست دارم ،  برای اینهمه friend كه  برای من add  می كند
خدا را دوست دارم ، برای اینهمه wallpaper كه update می كند .
خدا را دوست دارم ، چون با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند
خدا را دوست دارم ، چون همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند
خدا را دوست دارم ، چون می گذارد  هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم
خدا را دوست دارم ، چون  همیشه جزء friend هام می ماند و من را  delete و  ignore نمی كند.
خدا را دوست دارم ، چون همیشه اجازه ، undo  كردن را به من می ده .
خدا را دوست دارم ، چون آن من را install  كرده!
خدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت به من پیغام the line busy  نمی دهد .
خدا را دوست دارم ، چون اراده كنم ، ON  می شود و من می توانم با هاش حرف بزنم
خدا را دوست دارم ، چون دلش را می شكنم ، اما آن باز  من را می بخشد و shout down  ام نمی كند.
خدا را دوست دارم ، چون password اش را هیچ وقت یادم نمی رود ، كافیه به دلم سر بزنم.
خدا را دوست دارم ، چون تلفنش همیشه آنتن می دهد
خدا را دوست دارم ، چون شماره اش همیشه در شبكه موجود است
خدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت پیغام no response to  نمی دهد
خدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت گوشی اش را خاموش نمی كند .
خدا را دوست دارم ، چون هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است
خدا را دوست دارم ، چون هر چی آنتی ویروس است از زیر دست آن می آید بیرون !!!
خدا را دوست دارم ، چون هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ  بدهم .
خدا را دوست دارم ، چون آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند
خدا را دوست دارم ، چون نامه هاش چند كلمه ای نیست  ، تازه spam  هم تو كارش نیست .
خدا را دوست دارم ، چون وسط حرف زدن نمی گوید ، وقت ندارم ، باید بروم  یا دارم با كس دیگری حرف می زنم ...
خدا را دوست دارم ، چون من را برای خودم می خواهد ، نه خودش .
خدا را دوست دارم ، آخر آن هیچوقت بی معرفت نمی شود ...
خدا را دوست دارم ، چون همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود .
خدا را دوست دارم ، چون نمی گوید نامه هات مختصر باشد من وقت ندارم همه اش را بخوانم...
خدا را دوست دارم ، چون فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد
خدا را دوست دارم ، چون می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم ، بگویم كه ....
خدا را دوست دارم ، چون همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد ، دوست داشتنش ابدی است .
خدا را دوست دارم ، چون می توانم احساسم را راحت به آن بگویم ، نه اصلا نیازی نیست بگویم ، خودش می تواند نگفته ، حرف ام را بخواند .
خدا را دوست دارم ، چون  به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را قایم نمی كند .
خدا را دوست دارم ، چون تنها كسی كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی ، و بگویی دلت براش تنگ شده .
خدا را دوست دارم ، چون ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت8:46توسط دختر بي صدا | |

 

 

گاهی از میان باران و برگ ها
 صدایی می شنوم
 گاهی درست غروب یکشنبه ی خاموش
 که پله های پشت در ناتمام می مانند
تو از مکث ناگهان من جدا می شوی
 چتر می گشایی و
رو به باران و برگ ها می روی
کنار پله های ناتمام
پشت دری خسته که با نیم رخی خیس باز می شود
صدایی می شنوم که تویی
دو چشم از باران آورده ام
 که همیشه از خواب های خیس می گذرد
می ایی و انگار پس از یک قرن آمده ای
 باچتری خسته و
صدایی که منم
 کنار آخرین پله و مکث ناگهان
 سر بر شانه ام می گذاری و
 گوش بر دهان زمزمه ام
 تا صدایی بشنوی که منم
و می شنوی
آرام می شنوی
صبحگاهی از همین شهر بزرگ
از کنار همین پنجره های رو به هر کجا
از کنار همین کتاب بزرگ
که رو به خاموشی تو بسته است
 که رو به بیداری من آغاز می شود
 آمدم
صبحگاهی از کنار خاموشی خسته که تویی
 ذکری از دفتر سوم
به خانه و پله ها
و میان باران و برگها پر کشید
روی بر دیوار کن تنها نشین
وز وجود خویش هم خلوت گزین
گاهی از میان باران و غروب یکشنبه
صدایی می شنوم
 گاهی
نه تویی
نه منی
نه صدایی که از دفتر سوم
 من و این صدای یکشنبه
 من و این صدایی که تویی
 کنار گوش و چتر خسته سکوت می شویم
رو به همین دهان بسته که منم
رو به همین مکث ناگهان که تویی
سکوت می شوی
نه منی
نه تویی
نه صدایی
همیشه از دفتر سوم
 ذو به باران و چتر پر از حرف های با خودم
صدایی می شنوم که تویی
صدایی می شنوم که منم

 

 

اگر به اندازه کافی دنیا و وقت داشتیم،

سکوت اصلا عیب بزرگی نبود....

 

 

 

پشت صحنه زندگی

توی صحنه غریب زندگی 

هممون در نقش یک بازیگریم

با همین تو بازی های روزگار

 از درون هم ولی بی خبریم

زندگی تولد یه خاطرست

 انگاری شروع یک نمایشه

 کاشکی از دنیا، این خاطره ها

سهم ما تموم خوبیها بشه

 توی پشت صحنه دنیای ما

خوبی و بدی می مونه یادگار

 زندگی برای ما یه خاطرست

از تمام قصه های روزگار

بهتر به قلبامون دروغ نگیم

زندگی هر طور که باشه می گذره

 منو تو مسافریم تو این روزا

 مثل خورشید ُتو نگاه پنجره

هممون پشت نقاب صورتک

 همیشه از صبح تا شب قائم می شیم

 واسه پنهون کردن گریمون

روی قلب و روحمون خط می کشیم

اگه باز از روزگار دلت گرفت

لحظه ها،ثانیه ها ابری شدن

 بیا با من ،بیا با من  بیا با من،بیا با من

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت8:31توسط دختر بي صدا | |

 

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و  منتظر شوهرش می باشد

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا  شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

 کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت9:8توسط دختر بي صدا | |

 

عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد

اي کاش مي توانستيم ادراکمان را از نگاهها بالا ببربم زيرا در هر نگاهي هزاران جمله نهفته است که ما از آنها بي خبريم

روزگاری بر درختی تکیه کرده بودم ، ناگهان کبوتری زیبا آمد و گفت چرا اینجا نشسته ای ؟ گفتم میخواهم نامه ای برای یارم بنویسم . گفت بنویس!!! گفتم قلم ندارم گفت از پرم در بیار ، گفتم کاغذ ندارم گفت بر روی پر سفیدم بنویس گفتم مرکب هم ندارم ، گفت مرا بکش و با خونم بنویس

من در این کلبه خوشم ، تو در آن اوج که هستی خوش باش . من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش

عشق شعله ایست که هرگز نمی میرد ، گلیست که هرگز پژمرده نمیشود، بی ترس و بیم در غم و شادیها آنرا در دل نگهدار

نجواهم گل که گل بی اعتبار است ، تمام عطر آن فصل بهار است ، تو را خواهم من از گلهای عالم ، که عطر تو همیشه ماندگار است.

وقتی نیاز به عشق داری عاشق مشو بلکه زمانی عاشق شو که تمام وجودت سرشار از عشق هست و می خوای آنرا با کسی تقسیم کنی

شمع اگر سوخت و به پروانه وفادار نبود من برآنم که بسوزم به کنارت ، ای دوست

یه روز دل تصمیم میگیره سنگ بشه تا دیگه عاشق نشه ، میره و سنگ میشه و میره قاطی سنگها ، اما اونجا هم عاشق سنگ میشه

 

بمون ای عشق آخر , نگو از لحظه ی رفتن
بدون تو خیلی تنهام
بمون اینجا ای عشق من

با تو شب رنگ ستاره , که دل عاشق دوباره
تو گل نازی عزیزم
بی تو این دل بی قراره

بخون از صبح سپیده , با تو دنیام پر امیده
تویی شاه پریــــــــــــه قلبم
که از آسمون رسیده

تو که چشمات شهر رویا , قلب تو قد یه دنیا

لحظه هام رو زیـــــــــــر و رو کن
که قشنگه صبح فردا

لا لا لا ، لا لا لا ، لا لا لا ، لا لا لااااااااااااااااااااااا

با تو شب رنگ ستاره

بمون ای عشق آخر , نگو از لحظه ی رفتن
بدون تو خیلی تنهام
بمون اینجا ای عشق من

با تو شب رنگ ستاره , که دل عاشق دوباره
تو گل نازی عزیزم
بی تو این دل بی قراره

بخون از صبح سپیده , با تو دنیام پر امیده
تویی شاه پریــــــــــــه قلبم
که از آسمون رسیده

تو که چشمات شهر رویا , قلب تو قد یه دنیا


عشق  يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز

 حقيقت نه با شنا كردن بلكه با غرق شدن كشف مي شود شنا كردن حادثه ايست كه در سطح اتفاق مي افتد غرق شدن تو را به اعماق بي انتها مي برد.

 من يك قطره ام تو يك دريا من يك پرنده ام تو آواز من يك ابرم تو يك  دريا من يك بهانه تو دليل پرواز

 تو اين دنيا هر كسي يه نيمه گمشده داره كه فقط لايق همونه پس سعي نكن در ساختن پازل زندگيت تقلب كني

 عصري است غريب و آسمان دلگير است افسوس براي دل سپردن دير است هر بار بهانه اي گرفتيم و گذشت عيب از من و توست عشق بي تقصير است.

 

عشق اول، مهربونم، سرتو بذار رو شونم

عشق اول، مهربونم، چتر موهات سایه‌بونم
عشق اول، نازنینم، دستتو بذار تو دستهام
عشق اول، بهترینم، بوی تو داره نفسهام

عشق اول، عشق آخر
اگه امشب درکنارم تو رو دارم تو رو دارم
پس چرا چشم انتظارم
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم پاره پاره

نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی که تورو من می‌پرستم

نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو
نکنه هرگز نخونم شعر غمگین چشاتو
اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم
اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی

عشق اول، مهربونم، سرتو بذار رو شونم

عشق اول، مهربونم، چتر موهات سایه‌بونم
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم پاره پاره
عشق اول، عشق آخر، نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری، بشه قلبم پاره پاره
نکنه تنهام بذاری...

 

عشق اول مهربونم سرتو بذار رو شونم
عشق اول مهربونم چتر موهات سايه بونم
عشق اول نازنينم دستت رو بذار تو دستام
عشق اول بهترينم بوي تو داره نفسهام

عشق اول عشق آخر اگه امشب در كنارم
تورو دارم تورو دارم پس چرا چشم انتظارم ؟
عشق اول عشق آخر نكنه خوابم دوباره
نكنه تنهام بذاري بشه قلبم پاره پاره

نكنه هنوز نگفتم كه چقدر عاشقت هستم؟
نكنه هرگز ندوني كه تورو من ميپرستم؟
نكنه هنوز نگفتم كه چقدر عاشقت هستم؟
نكنه هرگز ندوني كه تورو من ميپرستم؟
نكنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو؟
نكنه هرگز نخونم شعر غمگين چشاتو؟

عشق اول مهربونم سرتو بذار رو شونم
عشق اول مهربونم چتر موهات سايه بونم
عشق اول عشق آخر نكنه خوابم دوباره
نكنه تنهام بذاري بشه قلبم پاره پاره

عشق اول عشق آخر نكنه خوابم دوباره
نكنه تنهام بذاري بشه قلبم پاره پاره

هيچكي نميتونه بفهمه كه دلم از چي گرفته
هيچكي نميتونه بفهمه كه صدام از چي گرفته
هيچكي نميمونه تا با من توي راهم همسفر شه
آخه ميترسه كه با من با دل من در به در شه

هيچكي نميدونه كه چشمام چرا هميشه خيسه خيسه؟؟
چرا هيچكي حتي يك نامه واسه من ديگه نمي نويسه؟؟
هيچكي نميدونه كه قلبم تا حالا چند دفعه شكسته؟؟
هيچكي نميدونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته؟؟

آخه تو كلبه ي سوت و كور و تاريك قلبم خورشيد كه جا نميشه
ميدونم اگه تا لحظه ي مرگم بگردم دنبالش پيدا نميشه

آخه تو كلبه ي سوت و كور و تاريك قلبم خورشيد كه جا نميشه
ميدونم اگه تا لحظه ي مرگم بگردم دنبالش پيدا نميشه..................

 

پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش
من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش
شبو از قصه جدا كن چكه كن رو باور من
خط بكش رو جاي پاي گريه هاي آخر من

اسمتو ببخش به لبهام بي تو خاليه نفس هام
خط بكش رو باور من زير سايه بون دستام
خواب سبز رازقي باش عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخي شب تو طلوع زندگي باش

من پر از حرف سكوتم خالي ام رو به سقوطم
بي تو و آبي عشقت تشنه ام كوير لوتم
نميخوام آشفته باشم آرزوي خفته باشم
تو نذار آخر قصه حرفم رو نگفته باشم

وقتی گلدون خونمون شکست

پدرم گفت قسمت این بود...!

مادرم گفت حیف شد...!!

داداشم گفت کاش دو تا داشتیم...!!!

اما وقتی دل من شکست

هیچکس به فکرش نبود

هیچکس...!!!



+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت8:57توسط دختر بي صدا | |

 

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هُبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر 

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف

ابر های سربه راه ، بید های سربه زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !

ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

  آیه آیه ایت صریح ، سوره سوره ات فصیح !

    مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

مثل شعر ، ناگهان مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی اجتناب نا

  ای مسافر غریب در دیار خویشتن

     با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر !

     از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی;

        دیدمت ولی چه دور ، دیدمت ولی چه دیر !

      این تویی در آن طرف پشت میله ها رها

    این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !

 

 

 

سبب آشنایی

غزل می گفتم از وقتی تو را احساس می کردم

نگاه عاشقم را باغی از الماس می کردم

برای ماندنت در کوچه های خاطرم هرشب

درو دیوارها را بستری از یاس می کردم

تنور عشقم از هرم نگاهت داغ و روشن بود

که گندم های طبع خسته را دستادس میکردم

برایت می کشیدم طرح سیب اشنایی را

 سبوهای محبت را پر از گیلاس می کردم

و گم می شد تمام بودنم در چشمه های تو

اگر ابی ترین رویا! تو را احساس می کردم.

 

 

شبی غمگین شبی بارونی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

 تمام هستییم بود و ندونست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

 

یادت نره كه عشقمی...!

خاکم نکنید بزارید اونم برسه

بزارید اونو ببینم وقتی به حرفم میرسه

خاکم نکنید هنوز عشقم وندیدم

این همه اماده شدم یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بزارید اونم بگیره

حس کنم عاشقمه وقتی که گریش میگیره

اشکای اونو کی به جای من کنه پاک

خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک

خاکم نکنید بزارید اونم ببینه

پیکر آشفته من بی رمق روی زمینه

خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم

تو این جشن خشک و خالی اونو به خدا سپردم

بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نزارید

روی سنگ قبرم آینه شمعدون بزارید

میبینی چی شد عشقت

عاشقت مرد

 

 

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند

 

تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی

تو فرصتی نداشتی

برای برداشتن سیب سرخی از دستانم

فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم

جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند

که لحظه ای توان ایستادن نداری

تو فرزند سفر بودی

و من نواده سکوت خویشتن

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت8:57توسط دختر بي صدا | |

 

تقدیر را  خیلی دوست دارم  چون منو با تو آشنا کرد،تقدیر رو دوست ندارم چون تو رو از من جدا کرد.

پارک رو دوست دارم چون لحظه های قشنگی رو اونجا داشتیم،پارک رو دوست ندارم چون دیگه بدون تو اونجا برام مفهومی نداره.

دستمال جیبی رو دوست دارم چون اولین بار خریدم تا چشمات رو تمییز کنی، دستمال جیبی رو دوست ندارم چون آخرین بار باهاش اشکامو پاک کردم.

 سفر رو دوست دارم، چون یکی از آرزوهامون سفر بود، سفر رو دوست ندارم چون اون باعث شد تصادف کنی.

دکترا رو دوست دارم چون جون مردم رو نجات می دن، دکترا رو دوست ندارم چون نتونستن نجاتت بدن.

بارون رو دوست دارم چون اون روز بارونی که با هم بودیم خیلی خوش گذشت، بارون رو دوست ندارم چون روز تدفین تو بارون می زد.

مرگ رو دوست دارم جون با اون به تو می رسم، مرگ رو دوست ندارم چون تو رو ازم گرفت.

عشق رو دوست دارم چون عاشقت بودم، عشق رو دوست ندارم چون نمی تونم دیگه عاشق بشم.

 

 

دلشکسته ای میگفت عشق وجود ندارد

پرسیدم از نظر تو عشق چیست که عدم اون را باور کردی

 گفت دوست داشتن چیزی یا کسی بطوری که به خاطر اون از خودت بگذری

 آن را از هر کی طلب کردم ندیدم

و هر کی از عشق گفت جز ریا نبود

 گفتم عشق در جمع ریا کاران نیست و از آنها چیزی که ندارند طلب نکن

 

 

عشق، تجربه‌ی کسانی‌ست که به‌روشنی و دل‌آسودگی و آزادی رسیده‌اند.
تنها قله‌ها هستند که می‌توانند تمامی چشم‌اندازِ پیرامون‌شان را زیرِ چترِ نگاهِ خود بگیرند.
اگر طالبِ تجربه‌ی عشق هستی، به مراقبه بپرداز.
اگر طالبِ گل‌هایی، بوته‌ها را تیمار کن.
آب‌شان بده،
کودشان بده،
به آن‌ها مهر بورز تا ببالند و به گُل بنشینند.
گُل‌ها در زمانِ مناسب خواهند رویید.
نگرانِ آن‌ها نباش.
نمی‌توانی آن‌ها را زودتر از موعدِ مقرر برویانی.
نمی‌توانی آن‌ها را مجبور کنی زودتر از موعدِ مقرر شکوفا شوند.
عشق، گُلی‌ست که در وجودِ تو می‌روید.
فقط کافی‌ست زمینه را مهیا کنی.
خود را به روی بی‌کران باز کن؛
عشق می‌آید
و در دلِ تو خانه می‌کند.
ابتدا، خود باش.
ابتدا، خود را بشناس
و با خود اُنس بگیر.
عشق، پاداشِ این اُنس و آشنایی‌ست.
عشق، پاداشی‌ست از فراسو.
عشق، میهمانی‌ست که به دل‌های آشنا و بیدار سر می‌زند.
اگر عشق درِ خانه‌ی تو را بکوبد، با هزار و یک بهانه، در را به رویش باز نمی‌کنی زیرا با خود، اُنس نگرفته‌ای. حتی اگر در را نیز به روی عشق باز کنی،
عشق را نخواهی شناخت زیرا با او دیداری نداشته‌ای.
وقتی عشق، برای نخستین‌بار، تو را از خود سرشار می‌کند، گیج می‌شوی؛ نمی‌دانی چه اتفاقی افتاده است.
البته متوجه می‌شوی که دلت به رقص درآمده است؛ موسیقی آسمانی را که همچون آبشار فرو می‌ریزد، می‌شنوی؛ رایحه‌ای را در خود استشمام می‌کنی که پیش از آن، سابقه نداشته است اما زمان می‌برد تا تو خود را جمع‌وجور کنی و بفهمی حادثه‌ای که در تو اتفاق افتاده، چیزی نیست مگر حضورِ حضرتِ عشق.
عارفان، آشنایانِ همیشگی عشق‌اند.
عشق، همواره در ساحتِ عرفان می‌ماند.
برای تجربه‌ی عشق،
باید به ساحتِ عرفان، قدم بگذاری. ‌
عشق،
صفتی از صفاتِ الهی نیست،
بلکه ذاتِ خداوند است.
همه‌چیز از چشمه‌ی عشق می‌جوشد.
عشق، خداست.
عشق، حقیقتِ فرجامین است.
ورای ساحتِ عشق، مرتبه‌ای نیست.
درواقع، پیش از آن‌که به عشق برسی،
باید ناپدید شوی.
وقتی عشق هست، تو در میان نیستی.
وقتی عشق را می‌یابی که جوینده‌ای در میان نباشد.
تو و عشق با هم جمع نمی‌شوید.
یا تو در میان خواهی بود و یا عشق.
خودت باش.
خودت را محترم بشمار و دوست بدار.
بدان که خداوند، تو را می‌خواسته است،
بنابراین، به تو هستی داده است.
تو خواستنی‌ هستی.
تو محبوبِ خداوند هستی.
اگر سیمای حقیقی خود را ببینی،
عشق در تو آغاز می‌شود.
عشق، پایان ناپذیر است.
می‌توانی عشق را با همه‌چیز و همه‌کس سهیم شوی.
چیزی از عشق کاسته نمی‌شود.
هرچه بیشتر عشق را ببخشی،
قدرتِ بیشتری برای بخشیدن می‌یابی.
بدونِ توقع و چشمداشت ببخش.
بدونِ توقع و چشمداشت دوست بدار.
حتی توقعِ یک سپاس را نیز نداشته باش.
خود را وامدارِ کسی بدان که پذیرای عشقِ توست.
سلطانِ بخشنده‌ی عشق باش، نه گدایی متوقع.

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت9:17توسط دختر بي صدا | |

 

 

                               شهر هرت

 

 شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.

 شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همدیگه رو مي شناسن .

 شهر هرت جايي است که همه بد هستن مگر اينکه خلافش ثابت بشه.

 شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

 شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند.

 شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند  تا ماشينها راحت تر برانند.

 شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان  کنند.

 شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند

 اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.

 شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر.

 شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت.

 شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان  براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد.

 شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

 شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خانه باشد و البته آن گوشه که آشپزخانه است و به آن مي گويند مرواريد در صدف.

 شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار

  تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.

 شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن:

 به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند.

 شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن

 اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن.

 شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري.

 شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام.

 شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.

 شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه.

 شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.

 شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار.

 شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.

 شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

 شهرهرت جايي است که توي فرودگاه برادرو پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه

 شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني

 مي گه:  نمي دونم هر چي بابام بگه.

 شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني

 و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن.

 شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت

 مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..

 شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!

 

راستی عزیزان عید غدیر رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم.

 

  

 

نامه

 

تا حالا به بودنت تو دنیا فکر کردی؟

 تا حالا دلیل زندگی کردن را فهمیدی؟

 اصلا به این فکر کردی که چرا به این دنیا اومدی؟

 یا چرا مردن برات ترسناکه؟

 حتما می گی دیگه نگو سرم درد گرفت

 راستش تو درست می گی

 اگر بخواهیم به همه ی این چیز ها فکر کنیم حتما...

 ولی زنده بودن یعنی این...

 یعنی به همه ی این چیزها فکر کردن

 و نتیجه درست را بدست آوردن

اگر تونستی به همه این چیز ها جواب بدی

 به منم حتما بگو....

 

  

دوستان فرا رسيدن ماه محرم را به تك تك شما تسليت عرض ميكنم...

 

السلام علی الحسین                           و علی علی بن الحسین

 و علی اولاد الحسین                           و علی اصحاب الحسین

 

                  

     سلام بر حسين(ع)                          و بر علي فرزند حسين(ع)         

و بر اولاد حسين(ع)                            و بر اصحاب حسين(ع)

 

 

 باز می خواهم از دنیای انسانها دور باشم

باز می خواهم از فریادها بگریزم

باز می خواهم از جنجالها دست بردارم

باز میخواهم گوشه گیر خانه خیال باشم

باز می خواهم رفیق غم باشم و همنشین تنهایی

یک لحظه مصیبتها را فراموش کردن خوشبختی بزرگیست

در عالم خیالم هر چه می بینم زشت است

 و هر چه تصور می کنم زیباست!

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت9:10توسط دختر بي صدا | |

 

یك شب كه من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی كه احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یك دفعه همسر برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام كه بغلم كنی."
چی؟ یعنی چه؟

و اون جوابی رو كه هر مردی رو به در و دیوار می‌كوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زن توجه نداری و فقط به فكر رابطه‌ی فیزیكی ما هستی!
و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقه داشت در می‌اومد اضافه كرد:
تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی كه توی رختواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟


خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم. 

فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یك بوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم. 
چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ست تكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یك جفت گوشواره‌ای الماس.
حضورتون عرض كنم كه از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فكر كنم سعی كرد من و امتحان كه چون ازم خواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."

در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فكر كنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب كنیم."
در همین لحظه بود كه گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."
با چشمای بیرون زده و فك افتاده گفت:"چی؟"
عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزی بخرم برات مهمه."
و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی كه برات می‌خرم؟"
خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنك شده كه فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."

 

 

خصوصيات آقا پسرها و دختر خانمها

 

خصوصيات آقا پسرها از 14 تا 28 سالگي...

سن 14 سالگي: تازه توي اين سن ، هرو از بر تشخيص ميدن ! (اول بدبختي !)
سن 15 سالگي: ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد !
سن 16 سالگي: توي اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو مي زنن ! ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ! ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن !
سن 17 سالگي: يه کمي مثلا آدم ميشن ! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند مي خونن ! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول مي خوندن !)
سن 18 سالگي: هر کي رو مي بينن ، تا پس فردا عاشقش ميشن ! ... آخ آخ ! آهنگهاي داريوش مثل چسب دوقلو بهشون مي چسبه !
سن 19 سالگي: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ! ... تيز ميشن ، ابي گوش ميدن !
سن 20 سالگي: از همه شون رو دست مي خورن ! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده !
سن 21 سالگي: زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ! (مثلا عاقل ميشن !)
سن 22 سالگي: نه ! مي فهمن که زندگي همش عشــــقه ! ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن !
سن 23 سالگي: يکي رو پيدا مي کنن ! اما مرموز ميشن ! (ديدشون عوض ميشه !)
سن 24 سالگي: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته ! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت !
سن 25 سالگي: عشق سيخي چند ؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه ! حالا خوشگل هم باشه بد نيست !
سن 26 سالگي: اين يکي ديگه همونيه که همه ء عمر مي خواستم ! ... افتخار ميدين غلامتون بشم ؟!
سن 27 سالگي: آخيـــــــــــش !
سن 28 سالگي: کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم !!!

 

خصوصيات دختر خانمها از 14 تا 28 سالگي ...

 

سن 14 سالگي: تا پارسال هر کي بهشون مي گفت: چطوري ؟ مي گفتن: خوبم مرسي ! حالا ميگن: مرسي خوبم !
سن 15 سالگي: هر کي بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام ! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاري و رنگ آميزي و ...!)
سن 16 سالگي: يعني يه عاشق واقعين ! ... فردا صبح هم مي خوان خودکشي کنن ! ... شوخي هم ندارن !
سن 17 سالگي: نشستن و اشک مي ريزن ! ... بهشون بي وفايي شده ! ... (کوران حوادث !)
سن 18 سالگي: ديگه اصلا عشق بي عشق ! ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن !
سن 19 سالگي: از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ! ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست !
سن 20 سالگي: نه ، نه ! ... اون منو نمي خواست ! ... آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ! مي دونم !
سن 21 سالگي: فقط 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ! فقط !
سن 22 سالگي: خوش تيپ باشه ! پولدار باشه ! تحصيلکرده باشه ! قد بلند باشه ! خوش لباس باشه ! ... (آخ که چي نباشه !)
سن 23 سالگي: همه ء خواستگارا رو رد مي کنن !
سن 24 سالگي: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه ! ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه !
سن 25 سالگي: آه! پس چرا ديگه هيچکي نمياد ؟! ... هر کي مي خواد باشه ، باشه !
سن 26 سالگي: يه نفر مياد ! ... همين خوبه ! ... بــــــــــله !
سن 27 سالگي: آخيـــــــــــش !
سن 28 سالگي: کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي !!!

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت11:26توسط دختر بي صدا | |

 

 

 

انقدر خوب و عزیزی که بهنگام وداع

حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم

اگربیایی ! به نمازت خواهم نشست ...سجده ات

خواهم کرد...برقامتت رکوع خواهم کرد...و در فنوتم

چشمانت را خواهم سرود...چندان که خدایان رشک برند

بر این بندگی ...پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش

با من ...سیه زنجیر گیسو بازکن ، دیوانه اش با من ...که

می گوید که مِی نتوان زدن بی جام و پیمانه ؟

شراب از لعل گلگونت بده پیمانه اش با من ... ز سوز

 عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه ...تو مجنونم بکن از

 عشق خود ، دیوانه اش با من...بگفتم صید کردی مرغ دل ،

 نیکو نگه دارش...سر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با

 من ... ز ترک مِی اگر رنجید از من پیر میخانه ...نمودم توبه ،

 زین پس رونق میخانه اش با من

 

 

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل ما با نگاهی سرد پرپر می شود       

پازل دل کسی رو بهم ریختن هنر نیست هر وقت با تیکه های شکسته دل یک نفر یک پازل جدید براش ساختی هنر کردی

به دریا بزن قایقت می شوم حقیرم ولی لایقت می شوم من عاشق شدن را بلد نیستم تو یادم بده عاشقت می شوم

دونه های برف فقط برای دیدن چشات از آسمون پایین میان اما پاشونو که رو زمین میذارن فدای مهربونیت میشن

 

 

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد


آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد


تو که نزدیک تر از من به منی می دانی


دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد


هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم


از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد


دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق


بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد


ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را


غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت10:45توسط دختر بي صدا | |